محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

511

آثار عجم ( فارسى )

قديم ذاتى ، سرمدى الوجود نباشد . بعد از تمهيد مقدّمهء مذكوره ، معروض مىدارد كه چون در ادلّهء عقليّه و نقليّهء فريقين « 1 » نظر كردم ، ديدم كه محققّين هر دو طايفه متفّقند كه فاعل و جاعل عالم ، واجب الوجود است - عزّ و جل - و تقدّم واجب بر كلّ اجزاى عالم ، ذاتى است پس ، از حكماى مذكوره سؤال نمودم كه آيا واجب الوجود در نزد شما ، ذاتى سواى وجود خارجى هست يا ذات مقدّس او ، عين وجود عينى « 2 » است ؟ به اتفّاق ، در جواب ، اختيار شقّ ثانى نمودند و گفتند : از اين سبب است كه ذات مقدّس وى محال است كه بعينه در ذهن درآيد [ 315 f ] و قوّء علميّه ممكنات ، عين او را تعلّق گيرد « 3 » ؛ چون علم عبارت از حصول ماهيّت شىء است در عقل ، به حيثّيتى كه آن شىء ، معرّى از وجود و تشخّص خارجى باشد و تعريهء ذات واجب الوجود كه عين وجود خارجى است ، معدوم و محال است ؛ پس تعقّل او بعينه محال باشد ؛ پس به حسب معيار قانون عقل دانستم كه عالم حادث است به حدوث دهرى ؛ زيرا كه عالم در مرتبهء ذات واجب الوجود كه عين وجود خارجى است ، معدوم است ، به اتّفاق ؛ پس وجود عالم باجزائه ، مسبوق است به عدم خارجى و اين عين مطلوب است ؛ چون حادث دهرى نمىخواهيم ، الّا آنكه مسبوق به عدم خارجى باشد - يعنى آن عدم ، متصّف به كميّت باشد - پس ، از تقليد رستم و به تحقيق پيوستم و منها فى عصمة الانبياء عن الخطاء و العصيان اى فى وجوبها و عدمها . افتقار ماهيّت ممكن به جناب حضرت واجب الوجود ، در مراتب كمال « 4 » باشد نه در مدارج نقصان « 5 » ؛ چون اصل اين مدارج نقص را ، عدم ، سبب و باعث است و اين صفت نقص ، از لوازم ذات ممكن است از سبب صفت بسيط عدم ؛ و ذات شىء در لوازم خويش « 6 » ، محتاج به غير نيست كه تابع وجود آن شىءاند ؛ به خلاف مراتب كماليّه كه ممكن ، در استحصال كمال ، مفتقر است به غيرى كه صاحب صفات كماليّه بل عين او باشد ؛ و صاحب چنين صفات ، واجب الوجود است ؛ پس احتياج ماهيّت ممكن به سوى واجب متعال ، بر وجه استحصال كمال بود و ظهور مراتب كمال و صدور آنها از واجب بىمثال ، در افراد عالم ، شدّت و ضعف به حسب تفاوت استعداد ايشان است ، قبولا و شأنا ؛ از اينجا معلوم شد كه از فاعل مطلق ، چيزى صادر مىشود كه ذات معلول ، مفتقر

--> ( 1 ) . فريقين ، مراد خاصّه و عامّه است . ( 2 ) . وجود عينى ، يعنى وجود خارجى . ( 3 ) . تعلّق گيرد ، يعنى ادراك نمىتوان كرد او را . ( 4 ) . در مراتب كمال ، مثل علم و قدرت . ( 5 ) . مدارج نقصان ، مثل جهل و عجز . ( 6 ) . در لوازم خويش ، كه صفات نفس باشد ، از قبيل جهل و عجز .